
به نام خدا
۳۰ اکتبر سایت "نشنال جئوگرافی" عکس روز خود را به ایران و این عکس سیاه و سفید قدیمی اختصاص داده بود.تلفیق دامن،چادر و عینک ریبن چهره های جالبی را برای افراد حاضر در عکس رقم زده است .در شرح این عکس هم آمده است که این دختران از منطقه "بار فروش" در نزدیکی "بندر مشهد سر" هستند.
پی نوشت ۱:در لغت نامه دهخدا آمده است که نام قدیمی شهر بابل بارفروش بوده و در سال ۱۳۰۶ ه . ش . بابل نامیده شد. نام جدید نام رودخانه ایست که از ارتفاعات جنوبی شهرستان سرچشمه گرفته از کنار شهر عبور می کند و در بابلسر به دریای مازندران منتهی میشود.
پی نوشت ۲:در گوشه دیگری از لغت نامه دهخدا پیرامون مشهدسر هم می خوانیم که بابلسر کنونی ابتدا مشهدسر نامداشته اما با تغییرنام بارفروش به مناسبت رود بابل، مشهدسر هم به جهت قرار گرفتن در مصب رودخانه بابل، بابلسر نامگرفت.
اضافات:متاسفانه هرچقدر گشتم تا بتوانم تاریخ دقیق عکس را پیدا کنم چیزی یافت نشد.اما به راستی شما ژست و لباس این دختران را در عکس چطور می بینید و چه برداشتی از آن دارید؟

به نام خدا
آلفرد استریندبرگ هستم.در مرکز شهر استکهلم بعنوان سردبیر یک هفته نامه انگلیسی زبان مشغول کارم.هفته نامه روزهای دوشنبه میان دکه ها و فروشگاه های معتبر توزیع می شود،بنابراین برای ارائه یک کار برتر من و همکارانم مجبوریم تمام تلاشمان را به کار ببندیم تا مجله با کیفیتی را به خوانندگان ارائه دهیم.هفته گذشته دیوید بکهام،که برای امور فرهنگی فیفا به سوئد آمده بود دعوتم را برای یک مصاحبه پذیرفت،مکان مصاحبه ما هم یک رستوران تفریحی کنار ساحل دریا بود. آرامش ساحل،صدای موج،کشیدن پیپ و خوردن قهوه مصاحبه جنجالی با دیوید را بیش از هر چیز دیگری برایم لذت بخش کرد.بعد از پایان مصاحبه به همراه کاوه صلح کل،فوتبال نویس تایم لندن که برای انجام این مصاحبه زحمت زیادی کشیده بود به یک رستوران رفتیم و برای شام کوفته سوئدی خوردیم.وقتی این مصاحبه چاپ شد خوانندگان زیادی با مجله تماس گرفتند و بابت نوع مصاحبه از ما تشکر کردند.
منزلم در منطقه "سادرمال" است ،گذراندن زندگی در روزهای تعطیل هفته آنهم در سکوت و آرامش خانه برایم بسیار لذت بخش است اما لذت بخش تر از آن گوش دادن به موسیقی های مورد علاقه است.بعد از ظهر روزهای تعطیل هم با دوچرخه به رستوران نزدیک منزلم می روم و به سوژه های مجله برای هفته آینده فکر می کنم و در کنارش هم از خوردن بستنی میوه ای مورد علاقه ام که خاص شهر استکهلم هست لذت می برم.
فردا با ماریا قرار دارم.امروز تصمیم گرفتم پیشنهاد ازدواجم را با او درمیان بگذارم.یک ایتالیایی اصیل که در رشته هنر تحصیل کرده و عاشق نواختن پیانو و سازهای اصیلی چون ویولون است و اکنون در دانشگاه استکهلم به تدریس مشغول است.اگر این ازدواج هم شکل بگیرد قرار است برای ماه عسل یک هفته ای به برزیل برویم.سواحل برزیل در این روزها رویایی است.البته از ایران هم تعریف های زیادی شنیدم اما حوادث اخیر ایران کمی من را با وحشت مواجه کرده و می ترسم که دیگر برگشتی برایمان در کار نباشد .با آغاز زندگی جدید ،زندگی کنونی ام با تغییرات زیادی رو به رو می شود ابتدا باید منزلم را تغییر دهم و به یک خانه بزرگتر نقل مکان کنیم.شرط ازدواج من با همسر آینده ام هم شاید برایتان جالب باشد.قرار است در ازای آموزش زبان انگلیسی از سوی من ماریا هم نواختن پیانو را به من یاد بدهد،شاید برای دوران بازنشستگی ام هم خوب باشد،یک کافه در نقاط جنگلی گوتنبورگ(یوتِبـُریْ) تاسیس کنم و بعنوان صاحبش برای مشتریانم پیانو بزنم.امروز آن کت و شلواری که تازه خریدم را با پیراهن و کراوات همرنگش ست کردم و چند باری پوشیدمش و در جلوی ایینه نگاهی کردم تا ایرادی نداشته باشد،ست بدی نشد.ادکلن مورد علاقه ام را هم که ماریا چند هفته پیش هدیه داد روی کنسول گذاشتم تا موقع رفتن چند پیسش را به لباسم بزنم.قطعا تاثیرات فراوانی دارد.حلقه ای را هم که برایش خریدم کنار گذاشتم.همه چیز کامل و رو به راهست..گرفتاریهای روزهای اخیر باعث شده تا زندگی به سبک قدیم را فراموش کنم.
در گذشته روزهای آخر هفته را سعی می کردم به مالمو بروم و تعطیلات را در کنار دوستان گذشته و هم دانشگاهیان سابقم بگذرانم،و به یاد گذشته پوکر بازی کنیم و اگر هم فرصتی ماند یکی از فیلمهای جدید هالیوود را با یکدیگر به نقد بگذاریم.رمان خواندن را ستایش می کنم برای اینکه پدر بزرگم از نویسندگان و رمان نویسان مشهور سوئد بود.به احترام او تمام کتابهایش را آرشیو کردم و درکتاب خانه منزلم نگهداری می کنم.این روزها فستیوال سراسری سوئد هم در حال برگزاری است بعضی روزها بعد از پایان کار در هفته نامه به محل فستیوال می رویم،همیشه عاشق رقص معروف زنان و مردان اسپانیایی با آن گیتار زدن های استثنایی شان هستم پس این بهانه ای است تا ابتدا برابر سن و غرفه آنها توقف کنم.
پی نوشت:نوشته های قلم فرانسه، بادبادک باز و ماهی ها،شبها می خوابندوسوسه ام کرد تا این بازی وبلاگی را تجربه کنم.در این زمینه خواندن نوشته های دو من و میس کارتون هم خالی از لطف نیست.راستی شما دوست عزیز،به این بازی دعوتید.
به نام خدا
مقدمه بی ربط اول: بنده خدا تنبل کلاس،همیشه یک پای مقایسه ها بود،همیشه نمادی از یک دانش آموز ضعیف و ناتوان بود.یادم می آید وقتی تنبل کلاس کاری هم می کرد کارستان برای معلم غیر قابل باور بود چه برسد به اهل کلاس و شاگرد اولش که حس رقابت و برتر بودن اجازه درک چنین موضوعی را به او نمی داد،وقتی چنین شرایطی پیش می آمد مقایسه معلم در آن اوضاع واحوال از همه چیز برای شاگرد اول دردناک تر بود:"ببین،فلانی هم از تو بیشتر گرفت،اصلا از تو انتظار نداشتم".این مقایسه معلم که کم از تنبیه هم نداشت شاید شاگرد اول را به خودش می آورد تا جبران این کم کاری را کند.اماهر از گاهی بهتر بودن زیر دندانهای تنبل کلاس مزه می کرد و می خواست این راه تحول را همینطور طی کند.
مقدمه بی ربط دوم:همانطور که می دانیدانتخابات افغانستان به دور دوم کشیده شد.پس از اینکه تقلب در انتخابات آشکارا شد و برخی از صندوق های رای باطل شدند آرای کرزای به حد نصاب نرسید تا این ماراتن انتخاباتی به دور دوم کشیده شود.اینکه حالا دکتر عبدالله انتخاب شود یا حامد کرزای شاید چندان برای ما مهم نباشد بلکه مسئله مهم در اینجا چیز دیگری است.
مقدمه بی ربط سوم:برای ما ایرانی ها افغانستان همیشه نمادی از ضعیف ترین و ناتوانترین کشورها بوده است.نماد همان تنبل کلاس بوده و همیشه نقل مثالهای بدمان است.همیشه یک پای مقایسه هایمان بوده ،کشور همسایه ای که سالهاست با فقر و جنگ و مصیبت و اعتیاد دست و پنجه نرم می کند،کشوری که به اعتقاد خیلی ها مردمان قبیله ای نشینش بویی از مدرنیته و پیشرفت نبرده اند و همیشه در صف آخرین کشورها قرار دارند. ما(ایران)که همیشه داعیه برتری نسبت به افغانستان را داشتیم در برگزاری بزرگترین جشن دموکراسی یعنی انتخابات شکست خوردیم.حالا این شاگرد پرمدعا که همیشه به ۲۵۰۰ سال تمدن می نازیده و ادعای قدرت اولی در منطقه را داشته در زمانی کمتر از سی سال راه نزول و سقوط را طی می کند تا رفته رفته به نمادی از یک شاگرد تنبل و ضعیف تبدیل شود.
نتیجه اخلاقی:حدود یک سال پیش در وبلاگ یکی از اساتیدم بحثی میان من با یکی از مخاطبان پیرامون ایران و افغانستان درگرفته بود.من تمام تلاشم را می کردم که به او بفهمانم ما نسبت به افغانها چقدر پیشرفته هستیم،اما اکنون که ذکر چنین شرایطی برای خودم هم غیر قابل باور شده باید قبول کنیم که همان همسایه ضعیف شرقیمان دارد گوی سبقت را می گیرد.انتخاباتش با قبول تقلب به دور دوم کشیده شد،سالهاست که سرعت بالاتر اینترنتش نسبت به ما بحث داغ محافل آی تی و مخابراتیمان بوده،حضور زنان روشنفکر در پست های گوناگون،داشتن شبکه خصوصی و حتی داشتن مطبوعاتی که به گمانم آزادیشان بیشتر از مطبوعات ماست، دست به دست هم داده تا دیگر حتی نتوانیم خودمان را هم با افغانستان مقایسه کنیم.پای ورزش را هم به میان آوریم فوتبال ما به جام جهانی نرفت درست مثل افغانستان،در المپیک تشنه مدال بودیم تا سرانجام بعد از افغانستان مدال گرفتیم.اعتیاد و بیکاری هم که در کشور کم نداریم شاید مثل افغانستان.وضعیت راه ها و حمل و نقل هوایی ما هم که اوضاع چندان روبراهی ندارد،شاید مثل افغانستان .وضعیت زندگی هایمان هم که تعریفی ندارد و خط فقر هر روز افراد زیادی را زیر می کند شاید مثل افغانستان .روزگاری می گفتند ایران کجا و کره کجا!اما اکنون می گویند کره کجا و ایران کجا!با این شرایط و وجود چنین روندی امیدوارم این جمله بعدها در مورد ما و افغانستان هم صدق نکند.
به نام خدا
مقدمه بی ربط اول:در روزها و هفته های اخیر بنا به دلایل کاری،درگیری های روزمره و مشکلات خاصش آنچنان که باید و شاید نتوانستم به وبلاگم رسیدگی کنم اما اکنون با خواست خدا فرصتی ایجاد شد تا بتوانم به مانند گذشته به سراغ یار همیشگی ام،طلوع مهربان بیایم و با ایجاد تغییراتی جزئی، رختی نو بر تنش کنم.
مقدمه بی ربط دوم:در ابتدای این تغییر و تحول تازه سعی بر این است تا فرایند وبلاگ نویسی حقیر در محتوا نیز با تغییراتی رو به رو شود.در شکل جدید تلاشمان بر این است تا با اضافه کردن چند بخش فرم تازه ای را در وبلاگ نویسی مان ارائه دهیم.
مقدمه بی ربط سوم:در آخرین پست وبلاگ قبل از این تغییر و تحولات،دوست عزیزم سمیرا سجادی با نقدی کوتاه و دوستانه از طلوع من را متوجه نکته قابل قبولی کرد.در اینجا باید خیلی کوتاه عرض کنم که این نقد شفاف را پذیرفتم و تمام تلاشم را به کار خواهم بست تا در این فرم تازه نقاط ضعف ماههای اخیر را به شکل قابل قبولی جبران نمایم.
نتیجه اخلاقی:با این مقدمه چینی نسبتا کوتاه ذهن های زیبای شما را متوجه این موضوع می کنم که در مسیر تازه به کمک و نقد شما دوستان و یکان یکان جان به مانند گذشته نیاز دارم ،باشد که بتوانم مسیر پیشرو را بهتر از سابق طی نمایم.